توی تمرین پنجم فیلمنامه نویسی مثل تمرین قبلی قرار شد از شیوه ی گزارش نویسی استفاده کنیم. این بار برای گزارش نویسی دوم باید یکی از خاطرات خودمون رو مثل یه ناظر تعریف میکردیم. طبق معمول هم برطبق شرح صحنه نویسی، بدون هیچ گونه استعاره و تشبیه و کلا آرایه های ادبی.
البته این شیوه ی نگارش توی داستان نویسی هم استفاده میشه. بهش زاویه دید سوم شخص ناظر، یا سوم شخص نمایشی میگن. یکی از شیوه های متدوال نویسنده ی بزرگ آمریکایی «ارنست همینگوی» هم همین شیوه ست. چون اون خودش روزنامه نگار بوده. در داستان نویسی هم وقتی نویسنده از این شیوه روایت استفاده میکنه وارد ذهن کاراکتراش نمیشه و فقط مثل یه ناظر همه چیز رو تعریف میکنه.
«یک شب پر خطر»
هوا تاریک است. بادی از سمت دریا می وزد. پالتوهای دو دختر تکان میخورد. صنم دو طرف لبهی پاتویش را می گیرد و به همدیگر نزدیک می کند. به نیلوفر می گوید: «بیا بیخیال بشیم و برگردیم.»
نیلوفر دستهایش را به صورتش نزدیک می کند. کف دستهایش را به همدیگر می مالد. به آنها ها می کند. به حیاط سنگفرش پشت در میله ایِ روبه رویش نگاهی می اندازد: «گفت داره می یاد در رو باز کنه. دیگه نمی تونیم برگردیم.»
نیلوفر پالتویش را محکمتر به دور خودش می پیچد. به پایین نگاه می کند. با نوک کفشش چند صدف را روی ماسه های زیر پایش جابهجا می کند. صدای خش خش گامهایی از انتهای تاریک حیاط به گوش می رسد. سایه ی تیره ی مردی از دور دیده می شود. مرد پلیور خاکی رنگی پوشیده است و ماسک پرستاری به صورت دارد. صنم رویش را به سمت نیلوفر برمی گرداند. با سر به مرد اشاره می کند: «خودشه؟»
نیلوفر به نشانه ی مثبت سرش را تکان می دهد. مرد به آنها نزدیک می شود. بعد از سلام به سمت در میله ای بینشان می رود. چندبار در را تکان می دهد. در باز نمی شود. عذرخواهی میکند و برمی گردد.
مرد از دید دور می شود. ناگهان از انتهای دیوار سگ سفید بی قلاده ای به سمت در حمله میکند. نیلوفر از جایش می پرد. چندین قدم از در فاصله می گیرد. صنم بین نیلوفر و سگ قرار میگیرد. با آرامش با سگ صحبت می کند. ولی سگ آرام نمی شود. پوزه اش را از لای میله های در بیرون می آورد. وحشیانه تر پارس می کند.
صنم چند قدم به در نزدیک می شود. سگ پنجه هایش را روی میله های در می گذارد. خودش را بالا می آورد. با هر بار پارس کردن آب دهانش به اطراف پرتاب می شود. صنم سرش را برمی گرداند و بهت زده به نیلوفر می گوید: «نیلو این ما رو شناخته!»
مرد اولی به همراه مرد ریزنقشی از انتهای حیاط به طرف آنها می آید. مرد ریزنقش چند دستکلید در دست دارد. کلیدها را یک به یک بررسی می کند. دو مرد به در میلهای می رسند. سگ پنجههایش را از روی میلهها برمی دارد. اما همچنان وحشیانه به پارس کردن ادامه می دهد. مرد ریزنقش سراغ قفل در می رود. شروع به امتحان کردن کلیدها میکند. مرد اولی سعی می کند سگ را آرام کند. اما سگ به سمت او هم پارس می کند. مرد کمی از در و سگ فاصله می گیرد. بالای لبه ی باغچه ی پشت سرش می ایستد.
صنم به نیلوفر نزدیک می شود. سرش را به سمت او کج می کند. زیرلب می گوید: «خودش از سگش می ترسه!»
نیلوفر چشمهایش گرد میشود و می لرزد. چند قدم عقبتر می رود. روی تپه ی ماسه ای پشت سرش می ایستد. از دور به سمت دو مرد داد می زند: « ولش کنین. پشیمون شدم. بذارین برا فردا.»
مرد اولی مخالفت می کند. با اصرار می گوید: «نه، در رو که باز کردیم، سگه رو می بریم سمت ساحل. شما از لای در بیا تو.»
مرد ریزنقش نگاهش را از قفل در برمی دارد. با تعجب به او نگاه می کند: «سگه بره بیرون تیکه پارهشون میکنه آقا!»
نیلوفر رنگش می پرد. دستش را دور بازوی صنم حلقه می کند. آب دهانش را قورت می دهد. سگ همچنان درحال پارس کردن است. مرد ریزنقش دستش را از روی قفل برمی دارد. به در آهنیِ چند قدم پایینتر اشاره می کند: «کلید این قفل رو ندارم. خانم شما از اون در بیا. منم این سگه رو می برم یه سمت دیگه.»
نیلوفر از جایش تکان نمی خورد. صنم بازوی او را می کشد. به سمت در آهنیِ سمت چپشان می برد. از کنار دماغه ی لنج بزرگی که روی ماسه ها قرار دارد می گذرند. مرد ریزنقش دست کلیدها را به مرد اولی می دهد. بعد سگ سفید را به سمت دیگر حیاط می برد. مرد اولی به طرف در آهنی می آید. چند کلید را امتحان می کند. بالاخره در باز می شود.
سه نفری از کنار لنج بزرگ دیگری که روی ماسه ها قرار دارد رد می شوند. هردو دختر به لنج نگاه می کنند. پله های کناریِ لنج به طرف اتاقک بالاییِ آن می رود. لنج را دور می زنند. جلوی در اتاقک پایینی می ایستند. مرد از سکوی جلوی در بالا می رود. دستهکلیدش را درمی آورد. دو دختر پایین سکو ایستاده اند. مرد چند کلید را امتحان می کند. در باز نمی شود. دو دختر به همدیگر نگاه معناداری می کنند. صنم دستش را بلند می کند و به سکو اشاره می کند. نیلوفر سرش را تکان می دهد. از سکو بالا می رود. رو به مرد می کند: «بذارین من امتحان کنم. من سابقه ی کار با کلیدم بیشتره.»
مرد دستهکلیدها را کف دست نیلوفر می گذارد. نیلوفر تمام کلیدها را امتحان می کند. ولی در باز نمی شود. کلیدها را به مرد پس می دهد. مرد با دست به طبقه ی بالای لنج اشاره می کند: «داداشم بالاس. اون حتما کلیدشو داره.» از سکو پایین می پرد. لنج را دور می زند.
نیلوفر دستهایش را روی سینه قلاب می کند. به صنم که پایین سکو ایستاده است نگاه می کند. صنم تا مرد از دیدش خارج می شود بلند می خندد. نیلوفر سرش را به چپ و راست تکان می دهد. او هم می خندد. صنم دستش را در جیبش می کند: «مگه خودش صاحب اینجا نبود؟ پس چرا کلید هیچ جا رو نداره؟»
صدای مردی از اتاقک بالاییِ لنج می آید. مرد اولی برمیگردد. کلیدی از بالا پرتاب می شود. مرد آن را روی هوا می قاپد. از سکو بالا می آید. در را باز می کند. اول مرد وارد می شود. پشت سرش دو دختر وارد می شوند. نگاهشان به در و دیوار چوبیِ داخل لنج می افتد. خنده شان ازبین می رود. ابروهای هردونفر بالا می رود. با چشم سرتاسر فضای داخلی را بازرسی می کنند.
سمت راست هال کوچکی است. دورتادور آن را پنجره های چوبی احاطه کرده است. جلوی هر پنجره پرده ی گلگلیِ چینداری آویزان است. روبه رویشان آشپزخانه با کابینتهای زرد رنگش است. که بین هال و اتاق انتهای سمت چپ لنج قرار دارد. مرد به طرف اتاق می رود. صنم سرش را به طرف گوش نیلوفر خم می کند. آرام می گوید: «این بود سوئیت لاکچری؟!»
فضای داخلیِ لنج را بررسی میکنند. بعد روی مبلمان چرمیِ داخل هال می نشینند. مرد در مورد قیمت و شرایط اجاره ی هر طبقه صحبت می کند. یکدفعه صدای خنده های بلند مردانه ای از طبقهی بالا می آید. هرسه نفر به سقف بالای سرشان نگاه می کنند. مرد سرفه ای می کند. صافتر می نشیند: «برادرم بالا مهمون داره.»
صنم یک ابرویش را بالا می برد. به نیلوفر نگاه می کند. صدای جابه جا شدن وسایل روی کف طبقه بالا به گوش می رسد. نیلوفر نگاهش را از سقف برمی دارد. رو به مرد می کند: «برا یه سوئیت لاکچری اصلا خوب نیس عایق صوتی نداشته باشه.»
کف دستهایش را روی بازوهایش می کشد: «البته مشخصه عایق گرماییه خوبی هم نداره.»
مرد شروع به توضیح دادن می کند. صنم به موبایلش نگاهی می کند. با چند تک سرفه گلویش را صاف میکند. نیلوفر نگاهی به او می اندازد. از جایش بلند می شود. رو به مرد می کند: «خب ما اینجا رو دیدیم. در مورد جزئیات معامله بعدا تلفنی باهاتون هماهنگ می کنیم.»
هر سه نفر از لنج بیرون می آیند. مرد ماشینش را میآورد. دو دختر را سوار می کند. آنها را جلوی ورودی سمت خیابان پیاده می کند.
موقع خداحافظی ناگهان صدای پارس سگی از گوشه ی دیوار بلند می شود. در تاریکی سایه ی سگ سیاه غول پیکری دیده می شود. سگ به دیوار زنجیر شده است. خودش را به شدت به سمت جلو می کشد. سعی می کند زنجیرش را پاره کند.
نیلوفر از جایش می پرد. به طرف در جلوی ماشین می رود. آن را باز میکند. خودش را به درون ماشین میاندازد. صنم هرچه در پشتی را امتحان می کند باز نمی شود. نیلوفر نفس نفس می زند. مرد به شیشه می کوبد. بعد در را باز می کند: «بسته س. کاری بهتون نداره.»
نیلوفر دستهایش می لرزد. رنگ پریده از ماشین پیاده می شود. برای مرد و کارکنانش سرتکان می دهد. دستش را دور بازوی صنم حلقه می کند. او را به طرف در خروجی می کشد. از آنجا بیرون می آیند. چند قدم دور می شوند. سرش را برمیگرداند و به پشت سرش نگاه می کند. لبهایش را بهم فشار می دهد. رو به صنم می کند: «میخوای روی اجاره اش کار کنی، کار کن. ولی من دیگه هیچ وقت پامو توی این خراب شده نمیذارم!»
پیوست تمرین پنجم فیلمنامه نویسی – گزارش نویسی دوم
توی تمرین پنجم فیلمنامه نویسی م برای گزارش نویسی دوم هم مثل تمرین چهارم، چون تمام اصول نگارشی کامل رعایت شده، فایل پی دی افش رو میذارم تا بتونین ازش استفاده کنین.
(منبع عکس شاخص، منبع بقیه ی وکتورهای استفاده شده بهشون پیوست شده)

































