تمرین فیلمنامه نویسی - روزانه نویسی دوم

تمرین دوم فیلمنامه نویسی – خود درگیری­ های یک روزانه­ نویس

159
خود درگیریهای یک روزانه نویس در تمرین فیلمنامه نویسی به صورت روزانه نویسی دوم
نگاه زیر زیرکی به یه خاطره

همون طور که توی پست قبلی گفتم بهترین روش برای تمرین فیلمنامه نویسی و کلا نویسندگی، روزانه نویسه. توی روزانه نویسی دومم هم اومدم از همون روش قبلیم استفاده کردم و خاطره ام رو از زاویه دید دیگه ای تعریف کردم و حتی این دفعه یه پُلُتیک جدید زدم و یکم متفاوت تر نوشتمش.

تمرین روزانه نویسی دوم برای فیلمنامه نویسی
یک روزانه نویس خود درگیر

«خود درگیری­ های یک روزانه­ نویس»

در را که باز کرد، دید گوش تا گوش کافه آدم نشسته بودند. از اولش هم به دلش نبود اینجا بیایند. قرار بود الله بختکی یک جایی بروند که قرعه به نام اینجا افتاد.

تمرین دوم فیلمنامه نویسی با روزانه نویسی از خود درگیری های یک روزانه نویس
کافه شلوغ پلوغ

کنج کافه میز چهار نفره­ ی کوچکی بود که به زور دو نفر آدم نصفه نیمه تویش جا میشدند؛ چه برسد به این هفت هشت نفر که فعلا سه نفرشان رسیده بودند. به زور خودشان را جا دادند تا بلکه قبل از آمدنِ بقیه جایی خالی شود. مخالفتش بیراه نبود، انقدر بیخودی اصرار کردند که مجبور شد کوتاه بیاید؛ حالا هم که این بساطش بود، شمردن لقمه های بقیه. وا مصیبتا چه خفتی!

مانده ام وقتی وارد شد اصلا من را دید؟ خدایی وقتی حتی جواب این سوال را نمیدانم چرا دارم از دید او مینویسم؟ اصلا چرا دارم از او مینویسم؟

هنوز دوستانش نرسیده بودند. شاید باید بهشان خبر میداد اینجا جای سوزن انداختن هم نبود تا گردش کنند و برگردند. بهتر بود تا هنوز حسابی جاگیر پاگیر نشده بودند، کاسه کوزه شان را جمع میکردند.

خود درگیری های یک روزانه نویس در تمرین دوم فیلمنامه نویسی به صورت روزانه نویسی
جغله های روی اعصاب

نگاهی به دو نفرِ کنارش کرد. بدجوری توی منو غرق شده بودند. گوشیش را برداشت تا پیغامش را بفرستد که از میز وسط سالن صدای هیاهویی بلند شد.

باز معلوم نبود تولد کی بود که این جغله ها معرکه گرفته بودند. پسر مو فرفری­ای با عینک قاب مشکی گرد و بزرگی، مجلس را به دست گرفته بود و دوتا دختر مو صورتی هم براش غش و ریسه میرفتند. سرش را برگرداند. دیگر حوصله­ ی این جلف بازیها را نداشت. شاید هم سنش برای این کارها زیادی بالا رفته بود.

این را بنویسم؟ سنش زیاد نیست که؛ فقط دارد به مرز پختگی نزدیک میشود. ممکن است اصلا متوجه آن جغله ها هم نشده بود. هرچه باشد خانمها ریزبین تر از مردها هستند.

خود درگیریهای یک روزانه نویس در تمرین فیلمنامه نویسی به صورت روزانه نویسی دوم
روزانه نویس پنهان شده

کم کم داشت کلافه میشد. سری گرداند تا ببیند اگر جدی جایی خالی نشده، بار و بندیلشان را بردارند و از این آشفته بازار بروند. چشمش به کسی ­افتاد که از کنار پارتیشن عقب سالن داشت بهش بربر نگاه میکرد. صورتش آشنا به نظر میرسید. به خشکی شانس، اصلا دیگر حوصله سلام و علیک را نداشت. سریع بلند شد و جاش را عوض کرد.

حالا واقعا چرا صندلیش را عوض کرد؟ یعنی واقعا ما را شناخت؟ یا شاید هم دلیل دیگری داشت. کاش حداقل خودم دیده بودمش تا اینقدر مجبور نباشم حدس بزنم.

چه رویی دارم من! حالا خوب است تا دوستم او را دید و بهم گفت:«فکر کنم اون یارو اینجاس!» خشکم زد. نفس هم نتوانستم بکشم چه برسد به اینکه برگردم و نیم ­نگاهی به پشت سرم بندازم! بعد حالا دم از«با چشمان خودم دیدن» میزنم!

واقعا چرا باید می­ آمد؟ منظورم به آنجاست، به پاتوق ما. از اولش هم گفتم بوی آشنا می­ آید. اصلا این آدم همیشه همین جور بوده، یکهو از ناکجاآباد سر و کله ا­ش پیدا میشود.

خود درگیری­ های یک روزانه­ نویس در تمرین فیلمنامه نویسی دوم
روزانه نویسی که بهش برخورده

شاید هم بخاطر همین که انقدر از دستش حرصم گرفته تمام مدتی که از نگاه او مینوشتم، او هم حرص میخورد و کلافه بود. احتمال دارد کاملا هم برعکس بوده. خیلی خوش و خرم آمده بوده تا کلی کیف کند؛ اما همین که چشمش به جمال ما روشن شده به مذاقش خوش نیامده.

اُه چه غلطها! حالا که اینجور شد من هم افتخار نمیدهم و دیگر از او در روزانه نویسی ام نمی­نویسم. الان کیف کردش؟!

(منبع عکس شاخص، منبع بقیه وکتورها بهشون پیوست شده)



با معماری هنر را شناختم ، با عمران ریشه / بازار املاک قواعد بازی را به من آموخت / و روزگار به من فهماند / زندگی یعنی هر هشت هنر


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *