تمرین سوم داستان نویسی - شبی که شهاب باران شد

تمرین سوم داستان نویسی – شبی که آسمان شهاب باران شد

7211
تمرین سوم داستان نویسی شروع ایده برای نوشتن داستان شبی که شهاب باران شد
ایده از خیالی در واقعیت

مثل داستانک اول و دومم، ایده ی این قصه هم از یه اتفاقی که واقعا برای خودم افتاد، توی ذهنم جرقه زد. منم برداشتم خیال رو با واقعیت ادغام کردم و از توش یه داستانک برای تمرین سوم داستان نویسی م در آوردم. تا نمونه ی دیگه ای از ایده گرفتن رو نشون بدم.

«شبی که آسمان شهاب باران شد»

مرداد ماه بود. اواخر مرداد.

شبی که خونه ی دوستم شهاب باران شد تا ایده ای بهم بده برای تمرین سوم داستان نویسی
ردِ نوری در آسمان

توی بالکن خانه دوستم نشسته بودیم. شب بود و زمان آرام. هوا بوی رفاقت میداد.

ردی در آسمان دیدم. رد نوری خیلی دور. با دست نشانش دادم. دوستانم گفتند، آنها هم دیدندش.

آسمان میبارید؛ شهاب باران بود. اولین شهاب باران زندگیم.

دوستم گفت: «آرزو کن.»

و من آن زمان بود که فهمیدم با مرگ هر ستاره، آرزویی برآورده میشود.

چشمانم را بستم. هیچ بود و هیچ…

تمرین سوم داستان نویسی و نمونه ای از ایده یابی
سقوط در آسمان ذهن

آسمان ذهنم از آسمان آن شب هم تاریک تر بود.

چشمانم را باز کردم. بهت زده به آسمان خیره شدم؛ و بعد به چشمان بسته دوستانم.

مگر میشود آرزویی نداشت؟

غول چراغ جادو منتظر بود و من تهی از هر آرزویی، چشم به آسمانی داشتم که میبارید شهاب.

ردِ نامی از آسمان ذهنم گذشت. ردی مثل همان بارش. سریع، درخشان اما ناپیدا. مثل همان ردِ آسمان، دور و دست نیافتنی.

در تمرین سوم داستان نویسی به ایده یابی از یه خاطره و ادغام خیال با واقعیت پرداختم
ردِ نامی که گذشت

آرزو کردم. دیدن بارش آسمان ذهنم را، شاید هم همان رد را، نمیدانم ولی آن شب او را آرزو کردم.

ردِ نامی که درخشید اما هیچ کس ندید. هیچ کس برایش چشمانش را نبست. هیچ کس بخاطرش آرزو نکرد؛ هیچ کس جز من.

لحظه گذشت. به همان سرعتی که ردِ نامش آمد، رفت. حتی نفهمیدم آیا واقعا ردی بود یا نه. حتی نفهمیدم آیا واقعا آرزو کردمش یا نه. رد شد و رفت مثل نامش.

ایده یابی برای نوشتن داتانکم از یه خاطره برای تمرین سوم داستان نویسی
کسی جایی دیگر چشم به آسمان دوخته

دوباره برگشتم به بالکن. دوباره به دوستانم نگاه کردم. چشمانشان میدرخشید؛ مثل آسمان رو به رویم.

اما من نشسته بودم خیره به مرگ ستاره هایی که هیچ کسی به سوگشان ننشسته بود. تهی از آرزو، پر از هیچ.

شاید مرگ ستاره ای مصادف شده باشد با آن ردی که از آسمان ذهنم گذشت.

شاید هم کسی دیگر، در جایی دیگر، منتظر مرگ ستاره ای باشد.

و یا شاید این بار ستاره ای مُرد تا شبهای آسمانِ من، شهاب باران شود.

بالکن همان بالکن بود، شب همان شب. آسمان درحال باریدن؛ اما نه من آن بودم که چشمانم را بستم، نه ستاره آن بود که مُرد.

نظر دوستم برای تمرین داستان نویسی سوم

با توجه به اینکه دوستم در اون فضا حضور داشت و تمام چیزایی رو که من از منظر داستان نوشتم رو خودش با چشماش دیده بود بهم گفت:

  • خیلی کم از محیطت توی داستان استفاده کردی. میتونستی بیشتر از فضای بالکن استفاده کنی یا حتی آدمها و فضای خیابون زیر بالکن. اینطوری بیشتر توی فضای داستانت قرار میگرفتیم.
  • وقتی داستانت رو خوندم حس کردم خیلی جلوی خودت رو گرفتی. انگار نمیخوای احساساتت رو بروز بدی. سعی بیشتر احساسات رو توی نوشته ت بیاری تا بیشتر با داستان ارتباط برقرار کنیم

نظر خودم در مورد راهنمایی دوستم

  • یک: واقعا به نکته ی خوبی اشاره کرد. من اصلا فضاسازی محیط نکرده بودم. نیاز بود که خواننده رو هم با توصیف محیط وارد داستان کنم.
  • دو: خیلی حق گفت! بنده قشنگ یه خودسانسوری شدید دارم. نکته ی جالب دیگه ش این بود که من همه چی رو از منظر منطقی میبینم و پیشنهادات و نظرات افراد احساساتی خیلی خیلی بهم کمک میکنه تا بتونم ایراد نوشته هامو متوجه بشم. از همون نقاطی هم که برای خودم ناپیداست رفعشون کنم.
(منبع عکس شاخص، منبع بقیه وکتورها بهشون پیوست شده)


با معماری هنر را شناختم ، با عمران ریشه / بازار املاک قواعد بازی را به من آموخت / و روزگار به من فهماند / زندگی یعنی هر هشت هنر


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *