تمرین سوم داستان نویسی - شبی که شهاب باران شد

تمرین سوم داستان نویسی – شبی که آسمان شهاب باران شد

118
تمرین سوم داستان نویسی شروع ایده برای نوشتن داستان شبی که شهاب باران شد
ایده از خیالی در واقعیت

مثل داستانک اول و دومم، ایده ی این قصه هم از یه اتفاقی که واقعا برای خودم افتاد، توی ذهنم جرقه زد. منم برداشتم خیال رو با واقعیت ادغام کردم و از توش یه داستانک برای تمرین سوم داستان نویسی م در آوردم. تا نمونه ی دیگه ای از ایده گرفتن رو نشون بدم.

«شبی که آسمان شهاب باران شد»

مرداد ماه بود. اواخر مرداد.

شبی که خونه ی دوستم شهاب باران شد تا ایده ای بهم بده برای تمرین سوم داستان نویسی
ردِ نوری در آسمان

توی بالکن خانه دوستم نشسته بودیم. شب بود و زمان آرام. هوا بوی رفاقت میداد.

ردی در آسمان دیدم. رد نوری خیلی دور. با دست نشانش دادم. دوستانم گفتند، آنها هم دیدندش.

آسمان میبارید؛ شهاب باران بود. اولین شهاب باران زندگیم.

دوستم گفت: «آرزو کن.»

و من آن زمان بود که فهمیدم با مرگ هر ستاره، آرزویی برآورده میشود.

چشمانم را بستم. هیچ بود و هیچ…

تمرین سوم داستان نویسی و نمونه ای از ایده یابی
سقوط در آسمان ذهن

آسمان ذهنم از آسمان آن شب هم تاریک تر بود.

چشمانم را باز کردم. بهت زده به آسمان خیره شدم؛ و بعد به چشمان بسته دوستانم.

مگر میشود آرزویی نداشت؟

غول چراغ جادو منتظر بود و من تهی از هر آرزویی، چشم به آسمانی داشتم که میبارید شهاب.

ردِ نامی از آسمان ذهنم گذشت. ردی مثل همان بارش. سریع، درخشان اما ناپیدا. مثل همان ردِ آسمان، دور و دست نیافتنی.

در تمرین سوم داستان نویسی به ایده یابی از یه خاطره و ادغام خیال با واقعیت پرداختم
ردِ نامی که گذشت

آرزو کردم. دیدن بارش آسمان ذهنم را، شاید هم همان رد را، نمیدانم ولی آن شب او را آرزو کردم.

ردِ نامی که درخشید اما هیچ کس ندید. هیچ کس برایش چشمانش را نبست. هیچ کس بخاطرش آرزو نکرد؛ هیچ کس جز من.

لحظه گذشت. به همان سرعتی که ردِ نامش آمد، رفت. حتی نفهمیدم آیا واقعا ردی بود یا نه. حتی نفهمیدم آیا واقعا آرزو کردمش یا نه. رد شد و رفت مثل نامش.

دوباره برگشتم به بالکن. دوباره به دوستانم نگاه کردم. چشمانشان میدرخشید؛ مثل آسمان رو به رویم.

اما من نشسته بودم خیره به مرگ ستاره هایی که هیچ کسی به سوگشان ننشسته بود. تهی از آرزو، پر از هیچ.

ایده یابی برای نوشتن داتانکم از یه خاطره برای تمرین سوم داستان نویسی
کسی جایی دیگر چشم به آسمان دوخته

شاید مرگ ستاره ای مصادف شده باشد با آن ردی که از آسمان ذهنم گذشت.

شاید هم کسی دیگر، در جایی دیگر، منتظر مرگ ستاره ای باشد.

و یا شاید این بار ستاره ای مُرد تا شبهای آسمانِ من، شهاب باران شود.

بالکن همان بالکن بود، شب همان شب. آسمان درحال باریدن؛ اما نه من آن بودم که چشمانم را بستم، نه ستاره آن بود که مُرد.

(منبع عکس شاخص، منبع بقیه وکتورها بهشون پیوست شده)


با معماری هنر را شناختم ، با عمران ریشه / بازار املاک قواعد بازی را به من آموخت / و روزگار به من فهماند / زندگی یعنی هر هشت هنر


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *