عکس شاخص برای مقاله ی تمرین ششم داستان نویسی - جهانی که من در آن نیستم

تمرین ششم داستان نویسی – جهانی که من در آن نیستم

5764
نحوه تولید داستان جهانی که من در آن نیستم

ایده ی نوشتن این داستانک برمیگرده به نظر دوستم در مورد داستانک «شبی که آسمان شهاب باران شد». تصمیم گرفتم برای تمرین ششم داستان نویسی، این بار تا میتونم خودسانسوری مو کنار بذارم و سعی کنم احساسات بیشتری رو توی داستان نشون بدم. نتیجه ش هم شد «جهانی که من در آن نیستم»!

شیوه ای هم که توی نوشتن این داستانک اجرا کردم، ادغامیه از روش نوشتنم برای داستانهای «شاره» و «بهارک و کاشف». به این صورت که مثل داستان شاره زمان حاله و اول شخصه، ولی تمام فلاش بک های ذهنیِ قهرمانم مثل داستان بهارک سوم شخصه.

این داستان پارت اول از مجموعه داستان «منِ مرموز» هستش. اپیزود دوم داستانک «تو را درد میکشم» در ادامه‌ی این داستانه.

«جهانی که من در آن نیستم»

نزدیکهای ظهر رسیدم. یک راست آمده ام اینجا. همان قهوه خانه ای که یواشکی تو را میبردم.

تصویری از قهوخ حانه ی قدیمی در داستان جهانی که من در آن نیستم

برای اینکه راهِت بدهند، لباسهای کوچک شده ی خودم را تنت میکردم و تو را به عنوان داداش کوچکم جا میزدم. آستینت را میگرفتم میبردم تو.

همیشه ی خدا هم کنج دیوار انتهای سالن مینشستیم. دم راهرویی که به دستشویی میرسید؛ تا عمو قهوه چی موهای پرپشتت را که توی یقه ات قایم کرده بودی نبیند. او هم که مثلا نمیدید و با یک سینی چای لب سوز، یا به قول خودش لب دوز می آمد سراغ ما دوتا.

ما دوتا!

شنیدن دوباره ش چقدر به دلم نشست و دوباره فهمیدم تا چه اندازه دلتنگم. چرا که سالهاست حتی ضمیرم هم با تو در یک جمله جمع نشده است. هرچند چندان هم مهم نیست چونکه تو همیشه در منی. هیچ تفریق و تقسیمی تو را از وجودم کم نمیکند.

پسرک قهوه چی، سیگارش را خاموش میکند. به طرف سماور گوشه ی پیشخوان میرود.

مرد قهوی چی در تمرین ششم داستان نویسی و داستان جهانی که من در آن نیستم

یکبار از عمو قهوه چی پرسیدم: چرا لب دوز عمو؟

همان زمانی که برای اولین بار نخ سیگاری از توی جیب بابات کش رفته بودم تا دوتایی دودش کنیم. بعد من و تو سرفه کنان حسابی خودمان را اینجا انگشت نما کرده بودیم و تو سعی میکردی صورتت را به زور زیر کلاه رنگ و رو رفته ی من پنهان کنی. اما با هر بار جلو کشیدن کلاه، موهای قایم کرده ات را پریشانتر میکردی. من هم یهو به ذهنم رسید با طرح یک سوال انحرافی مثلا حواس عمو را پرت کنم.

عمو با ابروهای بالا رفته، تابی به سبیلش داد – آن موقعها این حرکت پر از ظرایف پنهان مردانگی بود – با صدایی که سعی میکرد با کلفتتر کردنش، باقی ظرایفی را که در تاب سبیلش نشان نداده بود، بریزد بیرون، بهم گفت: هرکی یه چایی اینجا بخوره، زبونش قسم میخوره کاری کنه، لبش از لب وا نشه و حرفی از اینجا به بیرون درز نکنه.

عمارت قدیمی داستان جهانی که من در آن نیستم در تمرین ششم داستان نویسی

نمیدانم عمو با این حرف میخواست جلوی کلنجار رفتن تو را با آن کلاه بگیرد یا به جماعت حاضر در اینجا اولتیماتوم بدهد. تنها چیزی که میدانم این است که نه فقط زبان عمو بلکه تمام جوارحش قسم خورده بودند که هیچ وقت پیش بابات لب از لب باز نکنند و موهای قایم کرده ی داداش الکی م را بخاطر یک جیب پر و پیمان به باد ندهند.

عمو پای قسمش ماند. ولی لب دوزی چاییش تا جلوی در قهوه خانه ش بیشتر اثر نداشت. بیست سال گذشته ولی هنوز هم یادم هست که چطور طوفان موهای چیده شده ات را با خودش برد.

رد زخم قیچی ای که توی ایوان به موهات زدند، در دلم عمیقتر از رد سگکهای کمربندی ست که به سر و صورتم میخورد. یادم هست حتی پنجه های خشک شده درختان باغ هم نتوانستند موهات را نجات دهند و طوفان آنها را با خودش برد.

میدانم سالهاست دیگر نیازی نداری تا موهات را زیر یقه ی لباس کوچک شده ی من پنهان کنی. ولی خوشحالم مجبوری آنها را از چشم پسرک قهوچی ای که دارد جلوم چایی میگذارد قایم کنی.

پسرک قهوه چی در داستان جهانی که من در آن نیستم

همین که هر روز تو را میبیند هم زیادیش است.

به صورتش نگاه میکنم. به چشمانی که هر روز طعم نگاه تو را میچشند. نگاهی که من سالهاست تشنه اش هستم.

به دنبال نگاهت در چشمانش میگردم. هر کسی که تو را دیده، قسمتی از تو را در خودش دارد که من ندارم. میخواهم انعکاس نگاه تو را هم که شده در چشمانش ببینم.

استکان چایی در داستان جهانی که من در آن نیستم

به استکانم دست میکشم. استکانی که شاید روزی تو آن را در دست گرفته باشی. شاید از آن چایی نوشیده باشی.

اگر از داغی چایی زبانت سوخته میخواهم من هم بسوزم. اگر فکری حواست را پرت کرده و چاییت سرد شده، میخواهم حواسم پرت شود. که پرت هست. همیشه پرت بوده.

حسرت فکری را دارم که حواست را پرت کرده. چرا که از این پرتی حواس، نه فقط سردی چایی که دوری تو هم به من رسیده.

ازم دوری، دور باش. نمیخواهی ام، نخواه. این منم که میخواهم باقی عمرم را در تو زندگی کنم.

تصوری از قهوه خانه ی امروز در تمرین ششم داستان نویسی و داستان جهانی که من در آن نیستم

اینجا نشسته ام و طعم چایی را که هر روز تو میخوری میچشم. روی صندلی ای که هر روز تو مینشینی،  نشسته ام. به جای تو، به تمام خاطراتی فکر میکنم که تو نمیخواهی بهشان فکر کنی.

هر چقدر هم که تو تلاش کنی تا همه چیز را فراموش کنی ولی در و دیوارهای اینجا، میز و صندلی کنج دیوار، عکس مرد سبیل تاب داده ی روی دیوار، همه چیز را یادشان هست.

شاید طوفان موهات را برده باشد ولی خیالشان را از ذهنم نتوانسته ببرد.

بلند میشوم و اسکناسی زیر نعلبکی م میگذارم. برمیگردم. به ربان مشکی گوشه عکس قهوه چی نگاه میکنم. حتی اگر روی تمام عکسهام هم ربان مشکی بزنند باز هم هیچ کسی نمیتواند بر یاد تو در دلم ربان مشکی بزند.

پیاده رو و خیابانی داستان جهانی که من در آن نیستم

از قهوه خانه بیرون می آیم. نفس میکشم. دستهام را از هم باز میکنم وتمام هوایی را که هر روز از تو نفس میگیرد، به درونم میکشم.

یکدفعه گلوم به سرفه می افتد. آن موقعها که یواشکی هایمان را با لباسهای کوچک شده من سر میکردیم، خبر از این همه ماشین نبود. تنها دودی که به سرفه انداختمان، همان پک اولی بود که از سیگار بابات زدیم.

توی پیاده رو راه می افتم تا در و دیواری را ببینم که هر روز تو را دید میزنند. سرفه م بیشتر میشود. کاش نفس تنگی امروزم بخاطر دود ماشینهایی بود که دارند، بی فکر به تو از کنارم میگذرند. ولی اسپری اکسیژنی که در می آورم تا حالم را جا بیاورد، بخاطر دود سیگارهایی ست که با فکر به تو در ریه م فرو کردم.

به یاد دخترکی که روزها موهاش را در پیراهن کهنه من قایم میکرد تا داداشم باشد و شبها از لبه ی پنجره ی اتاقش آویزان میشد تا کنارم باشد.

من هم هر شب کشان کشان خودم را به لبه ی پنجره ت میرساندم. لباسهام را ازت میگرفتم، تا یواشکیهایمان لو نرود. بعد به اتاقک پادویی خودم میرفتم و تا صبح سرم را در یقه لباسم میکردم. عطر موهات را که لابه لای تار و پودش نشسته بود نفس میکشیدم.

تمام درختهای پیاده رو عطر تو را میدهند. همان لحظه که نفس کشیدم این را فهمیدم. تو هر روز از کنارشان میگذری و هر روز آنها تو را نفس میکشند و هر روز جهان پر میشود از تو.

جهانی که من در آن نیستم. میدانم هر کجا هم باشم، ولی در جهان تو نیستم.

نکاتی که خودم از نوشتن این داستان یاد گرفتم

جمع بندی خودم از تمرین ششم داستان نویسی - جهانی که من در آن نیستم
  • یک: اول از همه ترکیبی نوشتن زمان داستان. اینکه دائما از حال به گذشته سوئیچ میکردم بهم کمک کرد بتونم روی زمان افعال مسلط تر بشوم و بهم این امکان رو هم داد تا بتونم فلاشبکها رو راحتتر توی داستان بیان کنم.
  • دو: به جرات میگم خاصترین تجربه رو نوشتن این داستان بهم داد. چون داشتم از درون یه مرد، اول شخص مینوشتم. سر داستان «اناری که دلم بود» هم اینو تجربه کردم ولی اون حسش بیشتر شیرین بود چون داشتم از دریچه‌ی چشم یه پسر نوجوون به داستان نیگاه میکردم. اما توی داستان «جهانی که من در آن نیستم» احساسات یه مرد بالغ رو با تمام وجود لمس میکردم. به طرز عجیبی این آدم منو کاملا توی دنیای خودش غرق کرد!

(منبع عکس شاخص، منبع عکسهای دیگر بهشون پیوست شده)



با معماری هنر را شناختم ، با عمران ریشه / بازار املاک قواعد بازی را به من آموخت / و روزگار به من فهماند / زندگی یعنی هر هشت هنر


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *