تمرین دوم داستان نویسی – حقی که هیچ وقت نداشتم

608
تمرین داستان نویسی - داستانک دوم
اکتشافات شبانه

از لابه لای دست نوشته های قدیمی م، یه شبانه نویسی پیدا کردم که معلومه از سر دلتنگی نوشته بودم. اول خواستم با یه ادیت ساده توی دسته ی «دست آزاد» پستش کنم ولی بعد تصمیم گرفتم مثل داستانک اولم، به عنوان تمرین داستان نویسی دوم براش قصه ای بنویسم.

«حقی که هیچ وقت نداشتم»

«میدونم دیگه هیچ حقی ندارم که بهش فکر کنم. نه که قبلا حقی داشتم؛ هیچ وقت نداشتم.»

علامت تایپ انتهای اولین سطری که ساعتها پیش نوشته، مانده است. کلمات روی صفحه لپ تاپ ماسیده اند. درست یادش نمی آید دقیقا کی شروع به نوشتن کرده و از کی انگشتهاش روی کیبورد خشک شده؛ مثل چشمهاش.

حقی که هیچ وقت نداشتم
تاریکی شبانه او را فریاد میزند

«حتی حق یادآوری خاطراتشم ندارم…»

عطر خاطره ای در اتاق میپیچد. پرده تکانی میخورد. سرش را میچرخاند و از پنجره به رنگ شب نگاه میکند. زیر لب میگوید: «چیکار کنم که تا یه بادی میاد، یه بویی بلند میشه، هوام از هوات پر میشه…»

چشم هاش را میبندد و یادش را نفس میکشد. رد نگاهی از ذهنش میگذرد. انگشتهاش شروع به حرکت میکنند: «دیگه چشم انتظارش نیستم. نه که قبلا بوده باشم؛ نه دیگه توی خوابمم منتظرش نیستم.»

پوزخندی میزند: «خواب؟! مگه خوابی هم مونده!»

باز شب شده و فکرش افسار پاره کرده و سمت او رفته. سمت نگاه گرمی که مزه نکرده سرد شد.

حقی که هیچ وقت نداشتم
رد خاطره ای بارانی

یکدفعه سرعت دستش بیشتر میشود: «نه آرزوی دیدنشو دارم، نه امیدی به بودنش. نه حسرتی برام مونده، نه خواهشی. فقط هر از گاهی مثل اسمش میاد یه لحظه از جلو چشمم رد میشه تا بفهمم هیچ وقت نداشتمش.»

یک لحظه دستش میلرزد. انگشتش روی کلید اینتر باقی میماند و علامت تایپ سطرها پایین تر  میرود. نفسش را کمی با فشار بیرون میدهد و بدون اینکه فاصله ی اضافی مابین خطوطش را پاک کند، مینویسد: «دیگه نمیخوامش. نه که قبلا میخواستمش…»

انگشتانش را مشت میکند و داد میزند: « نه مگه اصلا اجازه داشتم بخوامش!»

چند لحظه دستهای مشت شده اش را روی کیبورد نگه میدارد. ناخودآگاه آهی میکشد و بیحال به پشتی تختش تکیه میدهد.

تمرین داستان نویسی - داستانک دوم
ایده یابی به ساده ترین شکل ممکن!

کف دستهاش را رو به صورتش میگیرد و به انگشتهای بازش نگاه میکند: «تو همون حقی هستی که هیچ وقت نداشتم.»

  • پس خیلی ساده میشه از هر چیزی برای نوشتن، ایده گرفت. حتی یه دست نوشته قدیمی که هیچ وقت خونده نشد!
(منبع تصویر شاخص، منبع تمامی وکتورهای استفاده شده بهشون پیوست شده)



با معماری هنر را شناختم ، با عمران ریشه / بازار املاک قواعد بازی را به من آموخت / و روزگار به من فهماند / زندگی یعنی هر هشت هنر


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *