داستان اناری که دلم بود در تمرین چهارم داستان نویسی

تمرین چهارم داستان نویسی – اناری که دلم بود

106
شاره ای که خودش رو در اناری که دلم بود به عنوان تمرین چهارم داستان نویسی م نشون داد

برخلاف داستانکهای قبلیم، این بار توی تمرین چهارم داستان نویسی م، بدون داشتن ایده اولیه، سراغ قصه ی «اناری که دلم بود» رفتم. از ناکجا آباد فضای داستانیش توی ذهنم اومد و راویِ قصه، خودش شروع به تعریف ماجرا کرد. بماند که برای خودم کلا عشقهای نامتعارف و حتی ممنوعه یه جذابیت دیگه ای داره!

«اناری که دلم بود»

شاره میخندد، مادر پشت سرش و جهان هم به من.

نگاهم میکند. انار پوست نکنده از دستم لیز میخورد و میرود زیر کرسی. برای اینکه دستهام پی دستش نروند، دیوان حافظ را از روی کرسی برمیدارم و در دستم میگیرم.

مادر از قوری و سماور کنارش در استکان کمر باریکی چایی میریزد. همان طور که استکان را در نعلبکی میگذارد، با سر به هندوانه ی قاچ شده ی توی سینی اشاره میکند: «پسرم چشم بازارو کور کرده، خیار گرد خریده!»

مادر چه میداند، نه سرخی هندوانه های دنیا به لبهای شاره میماند، نه شیرینی شان به تک لبخندش.

شاره نگاهش را از هندوانه ی روی زمین برمیدارد و به من لبخند میزند. برام عید سه ماه زودتر از راه میرسد.

کتاب حافظ و انار در داستان اناری که دلم بود برای تمرین چهارم داستان نویسی
اناری که غلتید و حافظ جاش رو گرفت

دستش را به صورتش میکشد و بهم چشمک میزند: «هندونه هم سبیلاتو دید فهمید چقد مرد شدی، از خجالت رنگش پرید!»

گونه هام بهم خیانت میکنند و رنگ انارهای توی ظرف میوه را میدزدند. پس به مادر نگاه میکنم که استکان را  به دست شاره میدهد: «مگه اینکه تو هواشو داشته باشی. از اولم بهش گفتم چندتا انار و یه مشت آجیل بسه، به ما هندونه ی پاییز نیومده. ولی حرف تو کله ش نرفت که…»

مادر به سمت ظرف آجیل خم میشود و کاسه ای را پر میکند: «پاشو کرد تو یه کفش، حالا که شاره داره بعد مدتها میاد، بی هندونه نمیشه. آخه شاره هندونه دوس داره. از یه هفته پیشم اون حافظ رو گذاشته لب کرسی تا تو بیای براش فال بگیری.»

شاره به سمتم خم میشود، بته جقه های روی کرسی میرقصند. دیوان را از دستم درمی آورد. چقدر دستهام تنها میشوند. انگشتهام همدیگر را بغل میکنند.

مادر کاسه ی آجیل را برمیدارد و کنار او میگذارد: «حالا چه عجله ایه! یه چیزی بخور، دهنت مث چوب شده.»

شاره به پشتی تکیه میدهد. نگاهی به من میکند و همه قندهای توی قندان آب میشوند: «مرد این خونه امر کنه، دنیا باید براش وایسه.»

اما این قلب من است که می ایستد. دستی به جلد دیوان میکشد و با کنایه میگوید: «خب، نیتِت اسمش چیه؟»

زبانم میخواهد اسمش را لو بدهد، اما فقط میم مالکیت وجودم از دلم پر میکشد و روی گونه هاش مینشیند. مادر سینی هندوانه را کنار میزند و ظرف میوه را جلو می آورد. اناری برمیدارد: «اسمش دانشگاست!»

شاره یک ابروش را بالا میبرد و تیر نگاهش را سمتم پرتاب میکند: «دانشگاه؟!»

مادر با حرص انار را قاچ میکند. از فشار زیاد، قطره های آب انار به اطراف میپرد: «بله دانشگاه! از پارسال که تو رفتی، پاشو کرده توی یه کفش که منم میخوام برم دانشگاه. میگم حالا تو تصدیقتو بگیر، دانشگاه پیشکشت.»

شاره همان طور که از من به هندوانه نگاه میکند و از هندوانه به من، حرف مادر را تصحیح میکند: «دیپلم خاله، دیپلم. اون تصدیقشو گرفته.»

بعد از هندوانه چشم برمیدارد و به من خیره میشود. نگاهم از قصد به دستهای مادر است که انارها را تند تند از پوسته شان جدا میکند. شاره دیوان را بغل میکند و به جلو خم میشود. چقدر به حافظ حسودی م میشود.

چشمهاش را تنگ میکند و میپرسد: «حالا چی میخوای بخونی؟»

مادر پوسته های انار را توی سینی میریزد: «میخواد همکار شما بشه.»

با سر به کنج اتاق اشاره میکند: «دفتر مشقاش اوناهاش. از وقتی برگشته مدرسه سرش فقط تو اوناس. دیگه درست و حسابی پی کار نمیره که.»

شاره گردن کج میکند و نگاهی به کپه کتابهای گوشه ی اتاق می اندازد. بعد سرش را به سمتم برمیگرداند. اینبار که نگاهش به نگاهم گره میخورد، چشمهاش میخندند. هر دو ابروش را بالا میبرد. بعد دستی به دیوان حافظ میکشد و بدون اینکه بازش کند، آن را روی کرسی میگذارد. قبل از اینکه به پشتی تکیه بدهد، خم میشود و سینی هندوانه بی رنگ و رو را به سمت خودش میکشد. اناری که از دستم افتاده بود، از زیر کرسی غل میخورد و کنار دامنش مینشیند.

مادر اخم میکند: «این هندونه رو نخور دختر، دارم برات انار دون میکنم.»

شاره بی توجه به حرف مادر تکه ای از هندوانه را میبرد و در دهانش میگذارد. بته جقه های روی کرسی برام غزل خوانی میکنند.

قطره ای از آب انار به چشم مادر میچکد. با گوشه روسریش چشمش را پاک میکند اما باز هم اشکش راه می افتد. شاره چاقوش را توی سینی میگذارد: «خاله برو یه آبی به صورتت بزن تا چشات بیشتر از این نسوزه.»

حافظ باز نشده و انار دون نشده در تمرین داستان نویسی چهارم به نام اناری که دلم بود
حافظی که باز نشده حرف دل رو زد

مادر از جا بلند میشود. سینی هندوانه را هم از کنار شاره برمیدارد و به طرف آشپزخانه میرود.

شاره انارِ نِشَسته کنار چینهای دامنش را برمیدارد. از انار به دستهام نگاه میکند و از دستهام به انار. باز میم مالکیتم پر میکشد و از گونه ش روی دستهاش مینشیند.

انار را دو دستی میگیرد و به سمت صورتش میبرد. نگاه دیگری به دستهام میکند و چشمهاش را میبندد.

شاره انار را میبوید و من نفس کشیدن را از یاد میبرم.

شاره انار را میبوسد. جهان میخندد، حافظ پشت سرش و بته قجه های روی کرسی هم به من.

(منبع عکس شاخص، منبع بقیه تصاویر بهشون پیوست شده)


با معماری هنر را شناختم ، با عمران ریشه / بازار املاک قواعد بازی را به من آموخت / و روزگار به من فهماند / زندگی یعنی هر هشت هنر


2 thoughts on “تمرین چهارم داستان نویسی – اناری که دلم بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *