تمرین پنجم داستان نویسی – عکس شاخص داستانک بهاری با عطر چای دارچینی

تمرین پنجم داستان نویسی – بهاری با عطر چای دارچینی

55
عکس ار تمرین پنجم داستان نویسی برای داستانک بهاری با عطر چای دارچینی و بهارک

مثل تمرین قبلیم، این بار هم برای تمرین پنجم داستان نویسی م سراغ عشقهای نامتعارف و حتی بعضا ممنوع رفتم. داستان «بهاری با عطر چای دارچینی» قصه ایه که من کاراکترش رو ندیدم بلکه کل داستان رو از چشمهای اون دیدم؛ این شیوه ی شخصیت پردازی خیلی برام تجربه جالبی بود چون تصمیم دارم بهش به صورت اپیزودیک بپردازم و اینطوری شخصیت کاراکترام بسط پیدا کنه.

برای تمرین بیشتر زاویه ی دیدِ سوم شخص (دانای کل محدود) و زمانِ افعال رو گذشته انتخاب کردم تا یکم با شیوه ی فیلمنامه نویسی متفاوت باشه و به روایت داستانی نزدیک تر بشه.

«بهاری با عطر چای دارچینی»

همه چیز با یک چای دارچینی ای شروع شد که به جای قهوه همیشگیش نوشید.

کاشف برای بار سوم لعنت فرستاد. طبق معمول اولین لعنت نثار شُکران شد که رو به روش نشسته بود و داشت رخش را جلوی شاه او قرار میداد. لعنت اول برای باز کردن پاش به آنجا.

دومین لعنت بلافاصله به خودش برمیگشت که چای دارچینی خواست. آن هم بخاطر دخترک کافه چی ای که وقتی چایی را توی استکان میریخت، چشمهاش را میبست و صورتش پر میشد از خیال. هوس کرد خیال او را بچشد. پس چشید و چشید. حالا مدتهاست که هر روز این خیال را میچشد، آن هم فقط در آنجا.

لعنت سوم بر آن دلش روانه شد که همان اولین بار با همان اولین چشیدن چای دارچینی و لبخندی که پس از چشیدنش بر روی لبهای بهارک نشست، کاری کرد که دیگر از آنجا دل نکند.

چنان زیر لب ذکر یومیه ش را ادا کرد که شُکران دستش را از روی رخش برداشت و با طعنه گفت: فحش نده مرد، هنو که مات نشدی!

بی خبر از دل کاشف که مات رخ یاری بود که بوی چای دارچینی و عطر خیالش زودتر از خودش به میز آنها میرسید.

پنجره ی کافه ی بهارک در تمرین پنجم داستان نویسی داستانک بهاری با عطر چای دارچینی
بادی که وزید و عطر چای دارچینی را آورد

همین که بوی چایی به مشام کاشف رسید، بر صفحه ی روی میز چشم بست و با تمام وجود نفس کشید.

از بوی بهار کوچکی که می آمد در دلش شکوفه زد.

دامن چینداری سر میز رسید. سینی چای را لبه میز گذاشت و قبل از اینکه استکانهای کمر باریک را جلوی آن دو نفر بگذارد، لچک سرش را صاف و صوف کرد.

شُکران استکان چاییش را روی هوا از دست بهارک گرفت: «بهارک بپا صفحه رو بهم نریزی. فعلا برد با منه.»

کاشف مدتها بود که باخته بود، اما نه در صفحه شطرنج که در صحنه روزگار.

بهارک تابی به ابروهای سرمه کشیده اش داد و استکان کاشف را از توی سینی برداشت و بالای صفحه چرخاند: «نکنه دستم بلرزه و چایی مرشد یهو بریزه رو صفحه!»

این دل کاشف بود که لرزید. پلک کاشف بود که رقصید. امانش برید و چشم باز کرد و بهار کوچک رو به روش را دید.

بهارک استکان را کنار دست کاشف گذاشت و نگاهی به صفحه ی شطرنج انداخت. لب پایینش را گزید، یک چشمش را بست. رو به کاشف کرد: «اجازه هست؟»

کاشف پلکهاش را روی هم گذاشت و در دل خندید. نه تنها اجازه تمام مهره های شطرنجش در دستهای بهارک بود که اجازه ی مهره ی دلش هم در دست او بود.

بهارک گره پشت لچکش را سفت کرد، سینی دستش را با یک دست بغل گرفت و خیزی به سمت میز برداشت و وزیرِ کاشف را سپر بلای شاه وسط میدان کرد.

کافه ی بهارک در تمرین پنجم داستان نویسی داستانک بهاری با عطر چای دارچینی
کافه ی دنج بهارکی که دل از کاشف برده بود

شُکران چنان قهقهه ای زد که چند نفر از میزهای اطراف سرشان را به سمت میز آنها چرخاندند.

کف دستهاش را بهم مالید و هیجان زده به صفحه یورش برد. همین طور که رخش را برمیداشت، پوزخندزنان به کاشف گفت: «وقتی افسار بازیتو بدی دست یه الف بچه این میشه.»

با رخش وزیرِ کاشف را زد و لبخندزنان به صندلیش تکیه داد. چاییش را طوری هورت کشید که نیمیش پرید توی گلوش.

بهارک نگاهی به کاشف کرد. معلوم نبود چشمهای کدامشان بیشتر میخندید. چشمهای کاشف که تا بهارک را میدید یا چشمهای بهارک که همیشه میخندید.

کاشف دو ابروش را داد بالا و با دست به بهارک اشاره کرد که ادامه دهد.

بهارک سری تکان داد و سینیش را پشتش گرفت. اسبِ کاشف را برداشت و با آن رخ شُکران را زد.

شُکران که عین خیالش نبود استکانش را توی نعلبکی گذاشت: «یه رخ دادم ولی یه وزیر گرفتم.»

بهارک رو به کاشف خبردار ایستاد و سینیش را جلوی سینه ش گرفت: «مرشد، مریدت میدون رو میده به دست شما!»

کاشف به سختی خودش را از قعر چشمان بهارک بیرون کشید و به صورت خندان شُکران نگاه کرد: «کیش و مات!»

قبل از اینکه شُکران به صفحه نگاه کند، بهارک چشمکی به کاشف زد و چرخید و رفت.

کاشف چنان در چینهای رقصان دامن او گم شد که بی هوا دستش به استکان چایی کنارش خورد و از داغی چایی که روش ریخت از جا پرید.

صفحه شطرنج جا به جا شد و شُکران هم برای اینکه کمک بیشتری کرده باشد، صفحه را بهم ریخت.

بهارک هیاهوی پشت سرش را شنید و برگشت. تا دید کاشف از جاش بلند شده و دارد خودش را میتکاند، به سمتش رفت و از گوشه دامنش دستمالی باز کرد و شروع کرد به تمیز کردن میز.

شُکران دست به کمر استکانش را به لب برد: «خب کاشف خان بازی رو بهم ریختی دیگه برنده بازنده معلوم نیس.»

بهارک چشم غره ای به شُکران رفت: «آدم باید برنده ی بازی زندگی باشه نه این چهارتا مهره.»

کاشف حاضر بود تمام استکانهای چاییش را بریزد، تمام صفحه های شطرنج را بهم بزند تا همیشه بهار کوچک زندگیش اینطوری ازش طرفداری کند. او با همین تک جمله برنده ترین بازیکن این زندگی بود.

نظر اهالی انجمن برای تمرین داستان نویسی پنجم

وکتور نظر انجمن برای تمرین پنجم داستان نویسی – بهاری با عطر چای دارچینی
  • یکی از نویسنده های انجمنمون بهم گفت اولا اینکه این داستانک ایشون رو یاد داستان داش آکل صادق هدایت انداخت و دوما جوری باید داستان شروع بشه که شخصیت در آخرقصه یه تحولی داشته باشه.
  • رئیس انجمنمون هم متوجه سن بالای کاشف نشد، در نتیجه باید در مورد ظاهرش اشاراتی میکردم که سنش معلومتر میشد؛ اما در مورد بهارک گفتن اینکه کم سن و ساله معلوم بود

نظر خودم در مورد راهنمایی هایی که بهم شد

وکتور نظر خودم برای داستانک بهارک در تمرین پنجم داستان نویسی – بهاری با عطر چای دارچینی
  • یک: از اینکه داستانکم تداعی کننده ی یه همچون اثر بزرگیه در پوست خودم نمیگنجم! اصلا هم فکر نمیکردم برای داستانک هم باید کاراکتر یه تغییر تحولی داشته باشه و سعی میکنم توی بعدیها این رو لحاظ کنم
  • دو: چون خودم کاشف رو نمیدیدم و تمام مدت به فضای داستان از چشم اون نگاه میکردم اصلا متوجه نشدم ممکنه مخاطب متوجه سنش نشه. باید به موی جوگندمی یا چروک کنار چشم و امثال اینا یه اشاره ای میکردم تا اط ظاهرش معلوم شه پا به سن گذاشته ست.
  • سه: کلیت شخصیت کاشف رو یکی از دوستام برام بسط داد، یعنی من یه عاقله مرد که ناخواسته گرفتار عشق یه دختر کم سن و سال میشه رو توی ذهنم داشتم که با راهنماییهای دوستم شخصیتش برای خودمم هویت پیدا کرد. مردی که قهوه میخوره ولی بخاطر علاقه ی دختر کافه چی به چایی، چایی خور میشه!
  • چهار: کلا صحبت کردن در مورد کاراکترای داستانم با بقیه بهم خیلی کمک کرد تا برام شخصیتشون شکل بگیره و این خودش ترفند خوبیه برای نویسندگی.

(منبع عکس شاخص، عکسهای تصویر برگرفته از عمارت مسعودیه تهرانه و منبع وکتورها بهشون پیوست شده)



با معماری هنر را شناختم ، با عمران ریشه / بازار املاک قواعد بازی را به من آموخت / و روزگار به من فهماند / زندگی یعنی هر هشت هنر


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *